تبليغاتX
من در سرزمین عجایب
روز نویسی
وقتی به المان رسیدم دوباره اون حس خستگی و کسالت واسه صبر کردن ۶-۷ ساعته تو

ترانزیت یهو حمله ور شد ولی امید رسیدن  به ایران بعد چند ساعت بهم دلداری میداد

خلاصه همینطور که راه میرفتم و چمدون کریانمم دنبال خودم میکشوندم و بی هدف

از این مغازه تو مغازه بعدی میرفتم و شکلاتا و عطرا و مشروبای رنگ وارنگ رو نگاه میکردم

یهو با اینکه حسابی تو هواپیما غذا خورده بودم بازم گرسنه ام شد خواستم برم رستوران

که دیدم اونقدا گرسنه ام نیس از مک دونالد هم متنفرم چون جانگ فود و اشغاله گفتم

پس چی بخورم که خدا رو خوش بیاد هنوز تو فکر خوردن بودم که یهو به فکرم رسید که

برم اول گیت سوار شدنمو پیدا کنم بعد برم یه چی بخورم این شد که سلانه سلانه راه

افتادم گیت رو پیدا کنم ولی شماره گیت طبقه بالا بود رفتم بالا دیدم اوه باید با ترن برم

خلاصه شوار شدم و با ترن داخل فرودگاه رفتم اون یکی ترمینال و گشتم تا گیت رو پیدا کردم

و پیدا کردن گیت همان و گرسنگی همان حالا از شانس من هیچ رستورانی تو این یکی

ترمینال نبود منم طفلکی شده بودم یکم رفتم جلوتر دیدم یه جا هست نون و پنیر پیتزا

مانند با چای و کافی و این حرفا میفروشه رفتم جلو و یه نون و پنیر خریدم و خوردم بعد

دیدم تشنمه دیدم حال مجدد تو صف وایسادنو ندارم رفتم چند مغازه جلوتر و نوشابه خریدم

و راه افتادم همینطور که میرفتم حس کردم یه نفر دنبالمه ولی به روی خودم نیاوردم هی رفتم

و رفتم دیدم نه بابا طرف دست بردار نیست (من تو اینجور مواقع خیلی ترسناک میشم )یهو

برقی برگشتم و با عصبانیت گفتم چی میخوای پرو پرو با لهجه نکره برتیشش گفت کجایی هستی

(تو دلم گفتم خیک عمه ات ۱ ساعته داری راه میای بفهمی کجایی هستم ) ولی با سگ اخلاقی

و لهجه میدل ایستی گفتم ایران یارو تا اینو شنید رنگش پرید و گفت گود و در رفت فهمید اگه

زیاد پروگی کنه با بمب و تفنگ و عملیات انحتاری مواجه میشه این که در رفت خیالم یکم راحت

شد ولی هنوز این موضوع تموم نشده بود که...........ادامه داهههههه

+ نوشته شده در  85/06/11ساعت 20:7  توسط نرگس(نگار) | 
 

negar