تبليغاتX
من در سرزمین عجایب
روز نویسی
دیشب بعد از بیخوابی و همینطور درس خوندن زیاد(آره جون خودم) و تا ساعت ۳ صبح بیدار

موندن رفتم صبح امتحانمو دادم و حسابی هم ماشالله ماشاالله گند زدم و بیخیال دنیا و امتحان

برگشتم خونه نمیدونم چرا انقدر احساس گیج ویجی و خستگی میکردم دیدم نمیتونم سرمو

رو گردنم نگه دارم و شدیدا احتیاج به خواب دارم از طرفی از گرسنگی هم داشتم میمردم ولی

حال تا دم یخچال رفتن و گرم کردن پپتزا و غذاهای آماده توی یخچال رو هم نداشتم بیخیال

گرسنگی تند رفتم خوابیدم ولی ۲ ساعت بعد با احساس شدید گرسنگی از جا پاشدم

همینطور گیج ویج زنون رفتم سر گوشتایی که شب قبل پخته بودم واسه قرمه سبزی بعد

۲تا لیمو عمانی و سبزی های سرخ شده اماده رو هم ریختم توش بعد کنسرو لوبیا قرمز رو

هم آوردم واییییییییی دوباره این دربازکن مثه همیشه سر جاش نبود و غیبش زده بود اعصابم

ریخت بهم نگاهم به چاقو افتاد گفتم بدون در بازکن که نمیشه در این کنسرو لوبیا قرمز رو باز کرد

بدون لوبیا هم قرمه سبزی نمیشه درست کرد بهتره با همین چاقو درشو باز کنم(من از چاقو خیلی

میترسم حتی بلد نیستم میوه هم پست بکنم از چاقوی مخصوص خودم استفاده میکنم مجبور

باشم و چاقوی مخصوص خودمم پیشم نباشم یا با دستم میوه رو پوست میکنم یا با پوست میخورم)

خلاصه چاقو رو برداشتم و اول یه ضربه زدم بهش سر کنسروه سوراخ شد دیدم انگار بد هم نیس

ایندفعه ضربه رو محکم زدم که ناگهان وایییییییییییییییییییی  دیدم چاقو رو عوضی بجای اینکه بکوبم

روی در کنسرو  (دستمم لب کنسرو رو نگه داشته بود) اره کووووووووووووبیییدم رو دست خودم اونم

مابین اونجایی که انگشت شصتم به اون یکی انگشتم وصل میشد از ترس ضعف کردم شر شر خون

می اومدانقدرم درد داشتکه نگو جیغم دراومد انقدر واسه خودم گریه کردم که نگو خلاصه یه ۲۰ دقیقه

گذشت دردش کمتر شد خونشم بند اومد بعد چشمامو بستم و دستمم بستم (نگین عجب جهودی

هستین که واقعا درد داشت منم بی طاقتم) خلاصه در لوبیا رو هم نتونستم باز کنم و رفتم از این

پیتزا یخ زده ها رو انداختم تو ماکروویو و بی رغبت از زور گرسنگی خوردم حالام هی داره دلم واسه

خودم الکی الکی میسوزه عجب لوسی هستم من مگه نه

 

+ نوشته شده در  84/10/30ساعت 18:13  توسط نرگس(نگار) | 
 

negar