![]() |
![]() |
|
| روز نویسی |
|
دیشب بعد از بیخوابی و همینطور درس خوندن زیاد(آره جون خودم)
موندن رفتم صبح امتحانمو دادم برگشتم خونه نمیدونم چرا انقدر احساس گیج ویجی رو گردنم نگه دارم و شدیدا احتیاج به خواب دارم حال تا دم یخچال رفتن و گرم کردن پپتزا و غذاهای آماده توی یخچال رو هم نداشتم گرسنگی تند رفتم همینطور گیج ویج زنون رفتم سر گوشتایی ۲تا لیمو عمانی و سبزی های سرخ شده اماده رو هم ریختم هم آوردم واییییییییی دوباره این دربازکن مثه همیشه سر جاش نبود ریخت بهم نگاهم به چاقو افتاد گفتم بدون در بازکن که نمیشه در این کنسرو لوبیا قرمز بدون لوبیا هم قرمه سبزی نمیشه درست کرد میترسم حتی بلد نیستم میوه هم پست بکنم از چاقوی مخصوص خودم استفاده میکنم مجبور باشم و چاقوی مخصوص خودمم پیشم نباشم یا با دستم میوه رو پوست میکنم یا با پوست میخورم) خلاصه چاقو رو برداشتم ایندفعه ضربه رو محکم زدم روی در کنسرو (دستمم لب کنسرو رو نگه داشته بود) اره کووووووووووووبیییدم رو دست خودم مابین اونجایی که انگشت شصتم به اون یکی انگشتم وصل میشد می اومدانقدرم درد داشتکه نگو جیغم دراومد انقدر واسه خودم گریه کردم گذشت دردش کمتر شد هستین که واقعا درد داشت منم بی طاقتم) خلاصه در لوبیا رو هم نتونستم باز کنم پیتزا یخ زده ها رو انداختم تو ماکروویو و بی رغبت از زور گرسنگی خوردم حالام هی داره دلم واسه خودم الکی الکی میسوزه عجب لوسی هستم من مگه نه
|
|
+ نوشته شده در
84/10/30ساعت 18:13 توسط نرگس(نگار) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1385 شهریور 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
|
RSS
|