![]() |
![]() |
|
| روز نویسی |
|
خلاصه از اون شب به بعد صفحه جدیدی به نام عشق
به بابک زنگ نزد طوری که چند بار کارشون به جر و بحث کشید میشد دوست باشه علی عشق میکرد میگرفت دم کلاسای یاسی کم شده بود علی با دوستاش بعضی وقتا به پیست اسکی میرفتند و اومد جلو و گفت این کیه؟ بدی و دستکشاش رو در آورد و مچ دستش رو نشون داد که روی مچ بابک کنده کاری شده بچه ها کمک کردند ویاسی رو با خودشون به طرف ماشین بردند و میگفت با اینکه باهام بازی کردی ولی بدون تا آخر عمر هم دوستت دارم هم ازت متنفرم امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت هم خوشحال بود که دیگه بابکی تو زندگیش نیس بدی داشت علی چند سالی ازش بزرگتره و میتونه بهش تکیه کنه نه اینکه نقش یه خواهر بزرگتر رو برای عشقش بازی کنه من امروز سه قسمت رو پشت سر هم نوشتم و دو تا از نظر سنجی ها رو هم بستم این ماجرا یه قسمت دیگه هم داره و بعد هم تموم میشه خوشحال میشم شما حدس بزنید آخرش چی میشه بازم از همه شما مهربونا ممنونم که بمن اعتماد بنفس میدید تا بنویسم همه شما خیلی برام عزیزین |
|
+ نوشته شده در
84/08/30ساعت 16:58 توسط نرگس(نگار) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1385 شهریور 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
|
RSS
|