تبليغاتX
من در سرزمین عجایب
روز نویسی
خلاصه از اون شب به بعد صفحه جدیدی به نام عشق توی دفتر زندگیه یاسی قلم خورد و هیچوفت

به بابک زنگ نزد و هر وقت که اونو میدید با بی اعتنایی و گاهی عصبانیت اونو از خودش طرد میکرد

طوری که چند بار کارشون به جر و بحث کشید ولی همیشه از اینکه اینکار رو با اون میکرد پشیمون

میشد درست بود اون بچه بود ولی غرور داشت ولی نمیتونست قبول کنه که با دو نفر در یک زمان

دوست باشه هم اینکه بابک فقط یه پسر کوچیک بود و هیچ احساسی به اون نداشت ولی کلی با

علی عشق میکرد علی اولین عشق زندگیش بود مرتب گلایی که یاسی دوست داشت رو براش

میگرفت و برای ماهگردو هر وقت میتونست جشن میگرفت و مهمونی میداد کم کم اومدنای بابک

دم کلاسای یاسی کم شده بود و یاسی هم خوشحال از ندیدن بابک یاسی و سحر و تینا  و

علی با دوستاش بعضی وقتا به پیست اسکی میرفتند و یک بار توی پیست بابک یاسی رو دید

و اومد جلو و گفت این کیه؟ یاسی هم گفت دوست پسرم! و فقط بابک نگاهش کرد و گفت خیلی

بدی و دستکشاش رو در آورد و مچ دستش رو نشون داد حال یاسی یهو بد شد از دیدن اسمش

که روی مچ بابک کنده کاری شده و جوش خورده بود چشماش رو بست و نزدیک بود پس  بیافته

بچه ها کمک کردند ویاسی رو با خودشون به طرف ماشین بردند و پشت سرش بابک بود که داد میزد

و میگفت با اینکه باهام بازی کردی ولی بدون تا آخر عمر هم دوستت دارم هم  ازت متنفرم  امیدوارم

دیگه هیچوقت نبینمت  اونروز گذشت و بعد چند وقت تقریبا همه چی بحالت اول برگشت ویاسی

هم خوشحال بود که دیگه بابکی تو زندگیش نیس هم از اینکه قلب یه نفر رو شکسته بود احساس

بدی داشت ولی خوشحال بود که از بچه بازی های بابک راحت شده و حداقل خدا رو شکر میکرد که

علی چند سالی ازش بزرگتره و میتونه بهش تکیه کنه نه اینکه نقش یه خواهر بزرگتر رو برای عشقش

بازی کنه ولی همه این خیالا یه توهم پوچ بود....ادامه دارد

من امروز سه قسمت رو پشت سر هم نوشتم و دو تا از نظر سنجی ها رو هم بستم

این ماجرا یه قسمت دیگه هم داره و بعد هم تموم میشه خوشحال میشم شما حدس

بزنید آخرش چی میشه بازم از همه شما مهربونا ممنونم که بمن اعتماد بنفس میدید

تا بنویسم همه شما خیلی برام عزیزین ......

+ نوشته شده در  84/08/30ساعت 16:58  توسط نرگس(نگار) | 
 

negar